موضوع :
1 ـ اوّلين تذكري كه ميخواستم عرض كنم اين است كه تمدن امروز اصلاً
محصول فلسفه است؛ شجرهاي است كه ريشهاش فلسفه است و بالطبع همه لوازم و
محصولات تمدن امروز مواليد فلسفه هستند؛ و نيز سينما، چه آن را همچون هنر
بنگريم و چه همچون صنعت. ممكن است ارتباط آنچه به مثابه ثمره اين تمدن در
خارج محقق شده است با ريشهاش، يعني فلسفه، چندان واضح نباشد، يعني في
المثل نتوان از همان آغاز نسبت ماشين رختشويي را با فلسفه پيدا كرد اما در
باطن امر، با كمي تأمل همراه با تفكر در سير تاريخي تمدن غرب، خواهيم ديد
كه اين تمدن و لوازمش ثمرات درخت فلسفه هستند. مگر گلابي چقدر با اصل درخت
خويش شباهت دارد؟ باغبان است كه اين تناسب و تشابه را باز مييابد نه هر
ناآشنايي كه نظر در باغ كند.
اينكه اصلاً چرا من به
اين تذكر پرداختهام علتي دارد و آن اينكه ما در قرن پانزدهم هجري قمري،
با واقعه عظيمي در كره زمين مواجه هستيم كه انقلاب اسلامي است و اعتقاد
اين حقير بر آن است كه با اين انقلاب، سير اضمحلال و فروپاشي تمدن غرب از
نقطه عطف تاريخي خويش گذشته و در قوس نزول افتاده است. تاريخ آينده تاريخ
غرب نيست، تاريخ اسلام است و البته اين مدعا نياز به توضيح بيشتري دارد كه
براي حفظ اجمال و ايجاز بايد از آن درگذريم.
با اين
فرض، در آينده ميان ما و غرب مبارزهاي همه جانبه درگير خواهد بود كه هنوز
بيش از يك دهه از پيروزي انقلاب اسلامي نگذشته، آثار آن در سراسر دنيا
مشهود است. اين مبارزه تنها يك مبازره نظامي نيست و مبارزه نظامي در حقيقت
جلوه آن مبارزه فرهنگي، فكري و فلسفي است كه ميان ما درگير است. مبارزه
نظامي فقط ظاهر اين مبارزه است و در باطن جنگي بسيار عظيمتر در جريان است
كه تعبير من از آن «جهاد فكري» است. لازمه پاي نهادن در اين مبارزه آن است
كه ما ماهيت غرب را بشناسيم و نسبت ميان آثار و لوازم تمدن غرب را با
ريشههايشان پيدا كنيم و اين جز از طريق فلسفه ممكن نيست، چرا كه اصلاً
غرب و تمدن منتسب به آن مولود فلسفه است.
از آغاز
قرون جديد، يعني در رنسانس، بنيان فكري تمدن حاضر با رجوع به تفكر فلسفي
يونان گذاشته شد و هر آنچه اكنون وجود پيدا كرده، موجوديت خويش را مديون
اين بنيان نخستين و بسط تاريخي آن است؛ پس ما خود را بي نياز از فلسفه
ندانيم. بسياري از ساده انگاريهايي كه در برخورد با غرب وجود دارد ناشي از
اين عدم شناخت است و اين نقص جز به مدد فلسفه علاج نميشود و اصلاً كسي كه
غرب را بدون عنايت به بنيانهاي فلسفي آن بنگرد، امكان تحقيق در ماهيت آن
را پيدا نميكند و به تبع آن، لزوم اين مبارزه را نيز در نمييابد.
البته در باب اين مسأله كه انسان براي رسيدن به حق
بالذات محتاج به خواندن فلسفه باشد سخن بسيار است و نگفته روشن است كه
انسان براي طي طريق حق ضرورتا نيازمند به فلسفه نيست، اما سخن ما در
مبارزه با غرب است. وقتي ميگوييم غرب، شرق سياسي را هم در نظر داريم؛
ماركسيسم و كمونيسم نيز مظاهري از همان تفكر واحدي است كه در غرب حاكم
است. اينها همه ثمرات و شاخ و برگ درختي هستند كه ساقهاش «اومانيسم»
است.
براي مثال، اخيرا در يكي از همين مجلاتي كه
اين روزها انتشار پيدا ميكند سخني ديدم كه يكي از انتلكتوئلهاي پير اين
جامعه گفته بود؛ اينكه «روشنفكر مدافع چيزي نيست!» اگر با پشتوانه تفكر
فلسفي غرب به سراغ اين سخن نرويم، اصلاً امكان درك آن براي ما موجود نيست.
ما با اين تفكر مخالفيم اما بنيان اين مخالفت بايد بر مبناي شناختي كه از
اين سخن داريم بنا شود. ممكن است گوينده اين سخن فلسفه نداند، كه همين طور
هم هست، اما اين سخن كه از دهانش برآمده لزوما سخني فلسفي است زيرا از
دهان كسي برآمده كه شخصيتش را مديون غربزدگي است. هيچ يك از نحلههاي فكري
يا حتي محصولات تكنيكي اين تمدن را جز با فلسفه نميتوان بررسي كرد و به
اعتقاد اينجانب بخشي از روشن بيني معجزآساي حضرت امام(ره) در برابر غرب
نيز از اينجا مايه گرفته است كه ايشان يد طولايي در فلسفه و عرفان نظري
دارند؛ و البته بنيان اصلي احاطه حكيمانه ايشان را بر همه مسائل بايد در
جايي ديگر جستجو كرد كه در اينجا محل بحث ندارد.
2
ـ تذكر دومي كه ميخواستم عرض كنم اين است كه بشر امروز وجود انسان را عين
حيوان ميداند. تعريفي كه قدما از انسان داشتند، يعني «حيوان ناطق»، با آن
تعريفي كه بشر غربي از انسان دارد به طور كلي متفاوت است. قدما نطق را فصل
وجود انسان از حيوان ميدانستند؛ حقيقتي كه چون در وجود بشر تحقق يابد،
تحولي ذاتي و ماهوي اتفاق ميافتد و انسان از نظر تعالي وجود بـه مرتبهاي
ميرسد كه ديگر نميتوان او را حيوان دانست.
در
حكمت اسلام، نفس انسان را نفس ناطقه مينامند و اين نطق را نبايد فقط به
معناي ظاهريِ «سخن گفتن» گرفت. سخن گفتن انسان ريشه در تفكر و تعقل او
دارد، چنان كه لفظ «منطق» را هم از ريشه نطق گرفتهاند. اما امروزه به
تبعيت از تفكر غربي، بشر را اصالتا با رجوع به حيوانيت او معنا
ميكنند.
اگر توجه نكنيم كه تمدن غرب و آثار و
لوازمش در ذيل اين تعريف قرار دارد، امكان تحقيق در ماهيت آن از دست
ميرود. اگر انسان اين چنين تعريف شود، آثار اين تعريف در همه اموري كه
مربوط به انسان است به نسبت قرب و بعد ظاهر خواهد شد؛ مثلاً در علوم
انساني اين تأثيرات ظهور بيشتري دارد تا علوم تجربي. در اقتصادِ امروز
بنگريد كه نيازهاي حيواني وجود بشر را اصل ميگيرند، يا في المثل در تعبير
آنها از آزادي.
اشتباه در تعريف انسان كار را به
آنجا كشانده كه امروز بعد از چند قرن، انسان به يك از خود بيگانگي ذاتي
دچار آمده و به نوعي حيوان اجتماعي تبديل شده است. اين اصلاً تفاوت اصلي
دوران ماست با دورانهاي ديگري كه بر كره زمين گذشته است. تفاوت اساسي
آنجاست كه پيش از اين عصر، چه بسا انسانهايي وجود داشتهاند كه اين تعبير
در موردشان مصداق داشته؛ انسانهايي كه از حقيقت وجود خويش دور افتاده
بودهاند و غير اهل حق، همه اين چنيناند؛ اما هيچ گاه كار به آنجا نرسيده
كه در تفكر غالب بشريت، اين تعريف وارونه پذيرفته شود و مثل امروز همه
تأسيسات و مناسبات و معاملات اجتماعي بر همين اساس وارونه بنا شود.
بعد از چند قرن اكنون در غرب آثاري مشهود است دال بر
اينكه آنها به پايان راه رسيدهاند و وقت آن است كه به اين اشتباه كلي
خويش در تعريف انسان پي ببرند و توبه كنند، و به اعتقاد اينجانب اين «عصر
توبه بشريت» با انقلاب اسلامي ايران آغاز شده است و هر چه بگذرد ما با
تحولات اجتماعي و سياسي عميقتر و وسيعتري دالّ بر يك توبه كلي به سوي
دين و دينداري و حق پرستي مواجه خواهيم شد. قرن آينده، اين چنين قرني است
و آثار اوليه آن نيز از هم اكنون ظهور يافته است.
انسان را بايد همچنان كه در حكمت اسلام مطرح است با نفس ناطقه از حيوان
جدا دانست و اصل در وجود انسان، همين روح است كه متعالي و الهي است. بين
انسان و حيوان نسبتي كه غربيها قائلند برقرار نيست و اگر ما براي خصوصيات
حيواني وجود انسان قائل به اصالت شويم، باعث دوري انسان از وجود حقيقي
خودش خواهيم شد، آنچنان كه اكنون در غرب رخ داده است.
3 ـ تذكر سومي كه بايد عرض كنم مستقيما راجع به خود سينماست. اگر سؤال اين
باشد كه «چه چيزي سينما را از اين جذابيت برخوردار كرده است؟» در جواب
بايد گفت: «توهّم واقعيت». اما ما معني توهّم واقعيت را نميتوانيم بفهميم
مگر اينكه بدانيم اين جذابيت چه چنگ آويزي در درون ما دارد. هر آنچه بيرون
از ما، ما را به خود جذب ميكند، اگر نسبتي با وجود ما نداشته باشد و چنگ
آويزي در وجود ما نيابد تا خود را به آن بياويزد اصلاً ما به طرفش نخواهيم
رفت. اين توهّم واقعيت چيست، چگونه ايجاد شده و چه خانهاي در درون ما
دارد كه ما را به خود جذب ميكند؟ جستجوي جواب اين سؤالها براي شناختن
ماهيت سينما لازم است و البته ما در طي اين يك جلسه نميتوانيم به همه
سؤالها جواب بدهيم و فقط طرح سؤال ميكنيم، چرا كه در خود اين سؤالها نيز
تذكراتي بسيار جدي وجود دارد.
اگر اين توهّم واقعيت
يا واقعيت سينمايي سيري داستاني به خود نگرفته بود، باز هم اين همه جذابيت
نداشت. جذابيت سينما در آنجاست كه چنگ آويزهايي در فطرت ما يافته است و في
المثل درباره داستان بايد گفت كه بشر از آنجا كه در نسبت بين مرگ و زندگي
و مبدأ و معاد و نسبتي كه بين او و زمان برقرار ميشود وجود پيدا ميكند،
به سير داستاني و قصه و تاريخ گرايش دارد و به همين علت است كه جذابيت قصه
و داستان و تاريخ براي انسان امري فطري است، يعني ريشه در فطرت انساني
دارد. اگر بشر نميمرد و جاودانه بود، علاقهاي هم به قصه و تاريخ نداشت.
يكي از مهمترين صفاتي كه واقعيت سنيمايي را از جذابيت فعلي برخوردار كرده
سير داستاني است و جذابيت سير داستاني هم در نسبتي است كه بين انسان و
مبدأ و معاد و مرگ و زندگي وجود دارد.
از داستان
گذشته، سينما آن گونه كه اكنون در دنيا محقّق شده اين صفات فطري را اغلب
در جهت ضعفهاي بشري خوب شناخته و بر همين اساس رابطه خويش را با انسان بنا
نهاده است.
4 ـ تذكر چهارم اينكه سينما، يا به
عبارت بهتر، تماشاي فيلم جز به توسط اليناسيون انسان تحقق پيدا نميكند.
اليناسيون را از خود بيگانگي ترجمه كردهاند و مصداق اتمّش را در مجانين
مييابيم. ديوانهها بدون آگاهي از هويت اصلي خودشان شخصيتي موهوم براي
خود تصور كردهاند و در آن فرو رفتهاند. تعبير اليناسيون در نحلههاي
مختلف فلسفي در غرب معاني مختلفي پيدا كرده است، ولي ما بدون توجه به اين
تفاوتها اليناسيون را به معنايي گرفتهايم كه با فرهنگ ما بيشتر سازگاري
دارد.
دنيا دار المجانين بزرگي است و بجز اهل حق،
يعني كساني كه بين خود و حقيقت مطلق رابطهاي آنچنان كه بايد برقرار
كردهاند، همه انسانها كم و بيش و در صورتهاي مختلف دچار جنون هستند چون
در عوالمي ساخته و پروده توهّمات خودشان زندگي ميكنند. يكي در جهاني
زندگي ميكند كه خدايي ندارد و در آن جهانِ وهمي، يكباره در وسط آسمان،
روي يك كره كوچك صورتهاي ابتدايي حيات به وجود آمده و بدون علتي معلوم در
يك جهت احتمالي، پيچيدهتر و پيچيدهتر شده و كمال يافته است تا اينكه
انسان پاي به عرصه وجود نهاده و شروع به تفكر درباره خود و جهان خارج از
خود كرده است! ديگري در جهاني زندگي ميكند كه همه مثل گرگ مترصّد دريدن
يكديگر هستند و در چنين دنيايي تنها قانون است كه آنها را از تجاوز به
يكديگر باز ميدارد، دنيايي كه در آن همه دزدند مگر كساني كه قدرت دزدي
ندارند...
و اما حقيقت چيست؟ وقتي كسي بدون آگاهي
از اينكه هويت حقيقيش چيست خود را ناپلئون ميداند يا مثلاً بزرگترين
روشنفكر جهان سوم ميپندارد بدون آنكه نگران حقيقت امر باشد، اين شخص دچار
اليناسيون است و از خود بيگانگي به معناي اتمّ در مورد او اتفاق افتاده
است. تعبيري در قرآن مجيد وجود دارد كه در ذهن من با اين مسأله اليناسيون
يا از خود بيگانگي مربوط است و آن «خوض» است كه به معناي فرو رفتن آمده:
«قل اللّه ثم ذرهم في خوضهم يلعبون»: رهايشان كن تا در اين حالت فرورفتگي
و استغراق كه دارند، مشغول بازي باشند. همه اين تعبيرات محل بحث
هستند،بحثهايي اساسي؛ اما نه در جلسهاي با اين محدوديت.
انسانها به طور معمول گرفتار غفلتي هستند كه با خوض در امري خارج از
خودشان محقّق شده است. وقتي انسان در چيزي خارج از وجود خودش فرو برود و
در آن غرق شود، از خود غافل ميشود و به همه تقدير معناي از خود بيگانگي
به نحوي از انحاء دربارهاش مصداق مييابد. همه انواع اين از خود بيگانگي
مذموم نيست، چنانكه انسان در هنگام عبادت نيز در امري خارج از خويش مستغرق
ميشود. اما ما خدا را وجودي «غير خود يا ناخود» نميدانيم كه با فناي در
وجود او معناي از خود بيگانگي درباره ما صدق كند؛ خدا غايت الغايات وجود
ما و اصل حقيقت هستي است و فناي در وجود او، در واقع امر «بازگشتن به
خويش» است. معناي لفظي «توبه» نيز همين است: بازگشت؛ بازگشت به حقيقتي كه
از آن دور افتادهايم.
آنچه در شريعت مذموم است از
خود بيگانگي ذاتي است يعني في المثل همان امري كه امروزه درباره بشريت به
طور عام و بشر به طور خاص اتفاق افتاده: انسان به نوعي حيوان اجتماعي و
ابزار ساز استحاله يافته است. ديوانهها بيماراني بيش نيستند؛ اغلب يك نقص
جسمي يا عصبي باعث شده است كه جنون پيدا كنند، اما مجانين واقعي آدمهايي
هستند كه نه فقط نسبت به هويت حقيقي خويش آگاهي ندارند بلكه خود را كس
ديگري ميانگارند. در بعضي از روايات وجود دارد كه حضرت رسول(ص) از جايي
گذر داشتهاند. برخوردهاند به مردمي كه دور بنده خدايي جمع آمدهاند.
ميپرسندكه اين كيست و جواب ميدهند كه مجنوني است. سخني ميفرمايند قريب
به اين مضمون: او بيماري بيش نيست، مجنون حقيقي كسي است كه با تكبر روي
كره زمين راه ميرود. يك بشر متكبر يا مستكبر مصداق كاملي است براي آن از
خود بيگانگيِ ذاتي كه مورد نظر ماست.
قراردادي كه
بين تماشاگر فيلم و فيلمساز وجود دارد آن است كه تماشاگر با پاي خودش
ميرود و در فضاي تاريكي روي صندلي مينشيند و خودش را تسليم فيلمساز
ميكند تا به هر سان كه ميخواهد او را در يك واقعيت موهوم غرق كند،
آنچنان كه در تمام مدت تماشاي فيلم اصلاً هويت حقيقي خويش را به ياد
نياورد و رجعتي به خويش نداشته باشد. مع الاسف ميزان توفيق فيلمساز نيز در
همين جاست؛ فيلم خوب فيلمي است كه در تمام مدت تماشاگر را زمين نگذارد و
با رشته اين جذابيت سحرانگيز تا آنجا او را گرفته باشد كه امكان رجعت به
خويش را به او ندهد.
وقتي به بچههايي كه در حال
بازي هستند بنگريم، درمي يابيم كه تعبير «خوض» در قرآن چقدر عميق و بليغ
است. بچهها در نقش موهوم خويش در بازي آن همه فرو ميروند كه غرق ميشوند
و زندگي غير اهل حق نيز اين چنين است؛ بازي موهومي بيش نيست.اينها از جهان
خارج از خودشان توهّمي دارند كه اصلاً مطابق با واقع نيست و ما ميزان صحت
ادراك را مطابقت با واقع يا نفس الامر ميدانيم. جهاني كه اينان بر اساس
شناخت خويش پيرامون خود آفريدهاند، جهاني غير واقعي و خيالي است و از
همين روست كه عرض كردم جهان دارالمجانين بزرگي است.
5 ـ تذكر پنجم اين است كه بشر امروز از اين غفلتي كه نسبت به حقيقت و وجود
حقيقي خويش دارد استقبال ميكند. وقتي خود آگاهي انسان با درد و رنج همراه
است، غفلت ملازم بالذت است و اين چنين، غالب انسانها، جز اولياي خدا، خود
را به آن ميسپارند. در نهادهاي اجتماعي بشر امروز، موارد مختلفي از
مصاديق و شواهد اين مدعا را پيدا خواهيم كرد: ديسكوتكها، كابارهها،
ميخانهها، شهرهاي بازي، قمارخانهها، سينماها، كلوبهاي مختلف بيليارد،
بولينگ و بسياري از بازيهايي كه تحت عنوان ورزش پنهان شدهاند... همه و
همه مظاهري هستند از همان معنايي كه گفته شد: غفلتكدههايي كه بشر امروز
براي فرار از عقل و اختيار و خودآگاهي ساخته است.
نقطه گرايش انسان به سوي مستي، ترك عقل و اختيار و آسودگي از رنجهاي وجود
و حيرت و دهشتي است كه با آن همراه است. سينما نيز آنچنان كه امروز به طور
عموم وجود دارد، مفرّي است كه بشر براي گريز از خود ساخته است و البتّه
همان طور كه بعدها عرض خواهد شد، ما سينما را منحصر در اين غفلتكدهاي كه
امروز كمپانيهاي تجارتي فيلمسازي بنا كردهاند نميدانيم و براي آن وظايف
ديگري نيز قائل هستيم... هر چند آنچه اكنون وجود دارد همان است كه گفتيم.
بشر در هنگام تماشاي فيلمي كه همه وجود او را به خود جذب كند، به نحوي از
بيخودي و غفلت و مستي دست مييابد كه بسيار لذتبخش است؛ اين لذت است كه
انسان را به سوي سينما ميكشاند.
اگر در تعبيرات
عرفاني ما، مستي و بيخودي بالاترين مرتبهاي است كه انسان بدان نائل
ميشود، نبايد اين هر دو را به يك معنا گرفت. از اين نظر بيخودي مقامي
همسنگ با ولايت است، چرا كه وجود انسان عين ربط و تعلق به حق است، اما نفس
يا خود، حجاب اين تعلق ميشود و لذا وجود حقيقي انسان هنگامي ظاهر ميگردد
كه «خود» او از ميان برخيزد. بزرگترين حجاب ميان انسان و خدا، خود يا نفس
اوست و از همين رو وقتي انسان موفق شود كه از خود بگذرد خدا از وجود او
ظاهر خواهد شد و اين همان مرتبه بيخودي است؛ همسنگ با ولايت. در اينجا
همان طور كه عرض كردم، تعبير از خود بيگانگي درست نيست چرا كه اصلاً
بيگانگي واقعي در اين خود است كه انسان را از خدا باز ميدارد.
6 ـ تذكر ششم اينكه شاخص اصلي وجود انسان همين عقل و اختيار اوست. حركت
بالاراده در مورد حيوانات نيز تحقق دارد و آنچه انسان را متمايز ميسازد
اختيار است نه حركت ارادي كه حيوانات نيز به يك معنا از آن برخوردار
هستند. باز به همين علت است كه اين اختيار را به همان امانتي تفسير
كردهاند كه انسان از ازل عهده دار آن شده است. تماشاگري كه با پاي اختيار
به فضاي تاريك سينما ميرود و خود را در صحنه واقعيت سينمايي غرق ميكند،
اصلاً بدون ترك اختيار امكان پرداختن به فيلم و تماشاي آن را پيدا
نميكند، يعني استغراقش در آن واقعيت، موكول به اين امر است.
برده يا بنده به كسي اطلاق ميشود كه از خود اختيار ندارد و از آن آزادي
كه شاخص وجود بشر است برخوردار نيست. غربيها هم با اينكه آزادي را طور
ديگري معنا كردهاند اما آن را شاخص وجود بشر ميدانند. در مقابلِ لفظ
بنده يا برده، كلمه حرّ يا آزاد وجود دارد. پس انساني كه اختيار ندارد،
بنده يا عبد است اما عبوديت نيز مطلقا مذموم نيست. عبوديت به معناي ممدوح
آن، قله غايي تكامل و تعالي روح بشر است و مقام عبداللهي همان مقام خليفة
اللهي است.
آنچه هست اين است كه اگر لازمه تماشاي
فيلم ترك اختيار و گذشتن از خود و خودآگاهي است، پس اين كار في نفسه نوعي
عبوديت يا عبادت است كه هم ميتواند ممدوح باشد، هم مذموم. ميزان حسن و
قبح اين عمل، در جواب اين پرسش است كه آيا فيلم جانب حق را نگاه داشته است
يا خير؟
7 ـ تذكر اين نكته نيز لازم است كه ترك
اختيار هنگام تماشاي فيلم مطلق نيست و هر چه تماشاگر بيشتر در واقعيت
موهوم پرده سينما غرق شود، از خود و اختيار خويش بيشتر و بيشتر فاصله
ميگيرد و اين عمل بيشتر مصداق آنچه گفتيم واقع ميشود. از يك سو تماشاي
فيلم براي انسانهاي متكامل اصلاً با ترك اختيار همراه نيست و از سوي ديگر،
درباره كودكان و انسانهاي ضعيف النفس، سحر و جادوي فيلم تأثير بيشتري
دارد.
تعبيري كه يكي از دوستان فيلمساز ما داشت
هيپنوتيزم بود؛ يعني ميگفت عملي كه سينما با انسان ميكند، هيپنوتيزم
است. و او اين را از ذاتيات سينما و اصليترين مشخصه ذاتي آن قلمداد
ميكرد و بشدت اعتراض داشت نسبت به آنان كه درباره جذابيت سينما چون و چرا
ميكنند و ميخواهند سينما را به سمتي بكشانند كه از جاذبيتهاي كاذب پرهيز
كند. ميگفت چه كسي ميتواند بگويد كه اين جاذبيت كاذب است يا نه و ميگفت
كه اصلاً هيپنوتيزم ركن اساسي سينماست و همان چيز است كه سينما از طريق آن
محقّق ميگردد.
نتيجهاي كه او ميخواست بگيرد
درباره بچهها بود؛ ميگفت اصلاً سينما وسيله سرگرمي و تربيت بچههاست؛
بزرگترها شخصيت نهايي خود را يافتهاند و ديگر امكان تحول و تغيير ندارند.
سينما متعلق به بچههاست و از طريق سينما است كه ما ميتوانيم نسل آينده
انقلاب را بسازيم. مثالي كه او ميآورد در مورد آثار روديارد كيپلينگ بود
ـ هم او كه متهم به فراماسونري است. ميگفت: بعد از بيست سال همان
قهرمانهاي فراماسونركيپلينگ، تمام سطح ممالك مستعمره امپراتوري بريتانيا
را در جستجوي همان اهدافي كه كيپلينگ داشت، پر كردهاند. ميگفت كه تأثير
معجزه آساي داستانهاي او در سادگي و جذابيت آنهاست و بعد اين نتيجه را با
وضع فعلي خودمان قياس ميكرد. ميگفت: از اين جذابيتي كه سينما دارد بايد
استفاده كنيم و نسل آينده انقلاب را بسازيم. بايد اسوه هايي را براي
جوانان و نوجوانان بسازيم كه بعدها در وجود آنها محقّق بشوند.
آنچه نقل به مضمون كردم، در همه وجوه و با همه وسعتش، منتهي به آن مطلبي
كه مورد بحث بود نميشود؛ قصد حقير فقط تكيه بر اين گفته بود كه ايشان هم
اعتقاد داشت كه تا آن هيپنوتيزم كذايي درباره تماشاگر اتفاق نيفتد، فيلم و
سينما به معناي حقيقي تحقق نمي يابد. حالا اگر دقت كنيم خواهيم ديد همان
طور كه بچهها و انسانهاي ضعيف النفس در برابر سينما كاملاً خلع اختيار
ميشوند، كساني هم هستند كه به راحتي در برابر فيلم از عقل و اختيار خود
صرف نظر نميكنند. بنده هم ميشناسم كساني را كه اصلاً تحمل سينما و
تلويزيون را ندارند و اصلاً نميتوانند خود را به فيلم تسليم كنند؛ احتراز
دارند و ميگريزند، چرا كه شرط اول تماشاي فيلم و لذت بردن از آن، اين است
كه انسان از خود خارج شود و در سير عواطف و احساسات فيلم و حوادث آن شريك
گردد و البته مقصود از اين خود، «خودبالفعل» يا شخصيت فردي هر كس نيست
بلكه مراد شخصيت حقيقي نفس است.
حالا با توجه به
اين مقدمات ميخواهم پرسشي طرح كنم و آن اينكه آيا مخاطب سينما عامه مردم
نيستند؟ آيا سينما با انسانهاي متكامل نيز ميتواند ايجاد رابطه كند؟ آيا
بايد هدايت عام و خاص را از هم تفكيك كنيم و درباره وظيفه پرورشي سينما،
بحث كنيم در اين معنا كه آيا سينما انسانهاي متكامل و خواص را نيز مورد
خطاب دارد؟ ميدانيد كه اگر در سينما محاوره و مخاطبهاي در كار باشد،
آنگاه فهم و درك مخاطب يكي از موازين اساسي است كه بايد رعايت گردد. به
طور عموم در فيلمهاي سينمايي و تلويزيوني بگرديد و بعد از خود سؤال كنيد
كه مخاطب عام سينما و تلويزيون كيست.
تأثيرات سينما
بر غالب مردم، جوانان و نوجوانان و بچهها واقعا شگفتانگيز است و اين
واقعيتي است كه بسياري از جوانان اسوههاي خويش را از سينما انتخاب
ميكنند؛ اما در عين حال نبايد فراموش كرد كه اين حكم مطلق نيست. در همين
جامعه خودمان و در همين جايي كه اكنون جوانان بالاي شهر غايات زندگي خويش
را در فيلمهاي آمريكايي ميجويند، در شب بيست و سوم ماه رمضان، در غالب
مساجد پايين شهر، جوانهايي هستند، شانزده، هفده و زير بيست سال كه نشسته
اندو به خاطر چيزهايي كه در چشم آن بالاشهريها موهوم، پرت و اصلاً دور از
واقعيت است، زارزار گريه ميكنند و اسم حضرت زهرا(س) كه ميآيد، اختيار از
كف ميدهند.
اينها آن نسبت مورد نظر را با سينما و
تلويزيون ندارند و اعتنايي هم به تلويزيون و تئاتر ندارند، رمان هم
نميخوانند. اسوههايشان را در تاريخ اسلام، ائمه معصومين(ع) و اولياي خدا
ميجويند و اصلاً دنيايشان دنياي ديگري است. هستند كساني كه اين چنيناند
و هستند كساني كه آنچنان. اما شكي نيست كه چهره غالب اجتماعات ما را
همانها ميسازند كه بشدت متأثر از تبليغات رسانههاي گروهي و فضاي جامعه و
مخصوصا تلويزيون هستند، چرا كه اكنون تلويزيون ميرود كه بسياري از وظايف
كنوني سينما را بر عهده بگيرد. از تأثير سينما و تلويزيون بر اين اقشار
عظيم انسانها نميتوان غافل شد و با كمال جديت بايد جوانها، نوجوانهاو
مخصوصا بچهها را دريافت.
همان دوستي كه از او صحبت
كرديم بشدت اعتراض ميكرد به اينكه چرا در مقام تئوري بافي براي سينما، در
اين روزگار عدهاي عنوان ميكنند كه سينما نبايد خودآگاهي تماشاگر را نفي
كند. ميگفت كه اصلاً سينما با نفي خودآگاهي تماشاگر موجوديت پيدا ميكند
و وقتي گفته ميشود كه نبايد سينما خودآگاهي تماشاگر را نفي كند، مثل اين
است كه ما بگوييم «فيلمي بسازيم كه فيلم نباشد!» ميگفت كه اصلاً اين
مباحث روشنفكرمآبانه را بايد كنار گذاشت و از جذابيتي كه سينما دارد بايد
براي جذب اين نوجواناني كه اكنون آتاري همه زندگيشان را پر كرده است
استفاده كرد.
البته بايد در اين معنا تحقيق و تفكر
كرد كه آيا سينما بايد در چه جهتي حركت كند. بايد دست از نفي خودآگاهي
تماشاگر بردارد و يا نه، از اين سحر و جادو در جذابيت و تأثير هر چه بيشتر
سود بجويد؟ آيا در روي آوردن به جاذبيتهاي سينمايي محدوديتي نيست؟ اصلاً
اين جذابيت چيست؟ وقتي انسان به سمت ظرف غذا كشيده ميشود، مشخص است كه
چرا، معلوم است كه غذا چه نسبتي با وجودش دارد؛ اما سينما چطور؟ جذابيت
سينما در كجاي وجود ما خانه دارد؟
به هر تقدير ما
بايد سينما را بشناسيم و چون سينما محصول فلسفه است، خود را بي نياز از
فلسفه و چون و چرا كردن در بديهيات مشهور و مقبول ندانيم. فطرت بشر را نيز
بشناسيم، نه آنچنان كه در علوم رسمي عنوان ميشود. بايد به سراغ راههايي
برويم كه به معرفت ديني و يقيني منتهي ميشود، يعني بايد عالم را در نور
حكمت اسلام بنگريم.
|